تيووى وگنج بزرگ:كارى از على حمادى

خرید بک لینک
به نام خدا .

نویسنده :علی حمادی

اين داستان :(تيووي وگنج بزرگ)

پسري بود به نام تيووي كه با مادر بزرگش در يك جزيره دور افتاده زندگي ميكردند تيووي يك پسر باهوش وزرنگ بود او خيلي دوست داشت به جزيره اش كمك كند اما پول وثروتي نداشت ومردم جزيره در فقر زندگي مي كردند در جزيره كوه اتش فشاني وجود داشت كه درون ان غاري بود ودر ان غار گنجي نهفته شده بود مردم ان جزيره ارزو داشتن صاحب ان گنج شوند ولي هيچ كس جرأت نمي كرد در داخل غار برود زيرا ان جا بسيار تاريك و وحشتناك بود و مردم بومي جزيره مي گفتند در داخل غار شياطين زندگي ميكنند و هركس نزديك ان گنج بزرگ مي رفت كشته ميشد يكروز مردم جزيره دور هم جمع شدندتا مسابقه اي برگزاركنندقدرتمندترين افراد داوطلب شدند تيووي هم داوطلب شد تمامي مردم جزيره خنديدند ولی او توجه نكرد او به مردم گفت من از هوش خود كمك ميگيرم نه از قدرت بازويم و همه باز به او خنديدند قرار شد فردا صبح زود مسابقه برگزار شود شركت كنندگان ده نفر بودند كه در ان ده نفرتيووي هم بود ناگهان صداي زنگ مسابقه به صدا در امد همه شركت كنندگان بطرف كوه حركت كردند بعداز ساعت ها ناگهان گردو غبار شديد بسمت انها امد و سه نفر از شركت كنندگان رابردو بقيه انها كه در حفره ي بزرگي پنهان شده بودند نجات پيدا كردندچند ساعتي بعد كه باد تمام شده بود ان هفت نفر از حفره بيرون امدند و ب مسير خود ادامه دادند انها در راه بوته هاي تمشكى را ديدندو خوشحال شدندوبه طرف بوته ها دويدند تيووي به انها گفت ممكنه تمشك ها سمي باشند ولي دو نفراز انها اعتنايي نكردندو مشغول خوردن شدند متاسفانه تمشك ها سمي بودند و ان دو نفر مسموم شدند و در بين راه ماندند تيووي همراه با چهار شركت كننده ي ديگر به مسير خود ادامه دادند در راه اتفاقات زيادي افتاد ولي تيووي از هوش خود استفاده ميكرد و به بقيه شركت كنندگان هم كمك ميكرد بالاخره بعد از ساعت هانزديك كوه رسيدند و غار را درون كوه مشاهده كردند وقتي خود را به درون غار رساندند ناگهان صداي بسيار وحشتناكي را شنيدند كه از انها پرسيد شما براي چه به اينجا امديد شركت كنندگان كه بسيار ترسيده بودند هر كدام با صداي لرزان جواب هايي را دادند انها گفتند ما براي ثروتمند شدن خود مان سختي هاراتحمل كرديم تا به گنج برسيم ولي نوبت به تيووي که رسید گفت من اين گنج رابراي جزيره ام ميخواهم متاسفانه جزيره ي ما بسيار فقر است من ميخواهم مردم جزيره ام را ثروتمند كنم همه تعجب كردند ان صداي وحشتناك گفت افرين من سالها بود كه منتظر همين لحظه بودم ان صداي وحشتناك تيووي را بطرف گنج راهنمايي كرد و گنج را به او داد تيووي خوشحال شد و از ان موجود تشكر كرد و به خانه اش برگشت و ان گنج را صرف مردم جزيره كرد و از ان روز به بعد با خوبي و خوشي زندگى كردند

(داستان نويس)...

ما را در سایت (داستان نويس) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 22:49

صفحه بندی